اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیدهونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. بهخیالم خیرخواه من و دوستیها و دلخوشیهایم بود، اما نه! دنیا اول و آخرش چشم خیر ندارد که ببیند «من» و «تو»یی باهم هستند و بیخیال او! مثل لولوی بچگیها میآید و یکی را با خودش میبرد! آنقدر آن طفل معصوم را تنگ در آغوش خود میکشاند که به یک چشمبرهمزدن، در رنگهای براقش محو میشود و چیزی از او نمیماند جز رنگ ننگی تازه روی پیراهن ابروبادی دنیا!
شاید اگر پرده زودتر کنار رفته بود، شبها چفت پنجره را محکمتر میبستم و دوستیهای سادهام را سفتتر بغل میکردم!
چقدر بخیل است دنیا... و چقدر حریص!
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار