هنوز زندهست!
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
بعضی از دوشنبهها یادم میره به کاکتوس پشت پنجره آب بدم. یکیدو روز بعد از دوشنبه، موقعی که پای لپتاپ نشستم، یهو یادم میاد که نوبت آبش گذشته و تشنهس؛ اما به خودم میگم «دیگه باشه واسه دوشنبۀ بعدی.
بخیل
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
چقدر بخیل و است دنیا! مگر با خندههای گاهبهگاه من کنار دوست چه کم میشد از این خوان هفتادرنگ گسترده؟! اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیدهونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. بهخیالم خیرخو
یکی هست!
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
قبلترا که عجول بودم واسه بزرگشدن، گاهی به این فکر میکردم که آدم وقتی الفبا و عددا رو یاد گرفت، میتونه خودش هر کتابی رو بخونه و همهچی رو یاد بگیره؛ پس دیگه نیازی نیست مدام حاضرغایب بشه پشت نیمکتای
راه
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
تو دوری و من راه را، راست را، گم کردهام. یقین دارم که بیدارم و این مسیر را، این گذرگاه را، پیش از این نیز بارها پیمودهام. یک دنیا سردرگمم! نمیدانم چرا در شهر من، تمام کوچهها و میدانها یا به نام شاعراناند یا پیامبران یا شهیدان! شاعر... پیامبر.... شهید! چندیست هرچه میگویم و مینویسم، دیگران شعر میخوانن...
میروم
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
میروم. دست ستاره را در دست شب میگذارم و بیصداتر از سکوت این آسمان تاریک میروم. این راه من نیست! من از تبار این پولک چشمکزن و این مخمل لطیف سیاه نیستم. میروم دنیای دیگری پیدا کنم؛ دنیایی که مرا
ترس
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
رعد... باد... رعد... باد... . پیدرپی صدای محکمِ در میآید؛ اما بازهم او پشت در نیست! دیر است و تاریک و دیگر هیچکس پشت در نیست! صداها در سرم میپیچند. بانگ خشم آسمان را میشنوم که بیامان و بیرحمان
پایبند
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
بالا رفتهام تا خود آسمان و آن بالا، ذرهذره وجودم گم میشود در نگاه مطمئن خورشید. میخواهم حظ ببرم از گرمای تیر نگاهش؛ اما این سیارۀ مهر، دوباره تشنه میشود و میرود پی روزمرگیهایش! و من میمانم و..
بالانشین
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
دلم ساقۀ نازک گندم شده و شیب نگاه بالانشین و تو حواییست که یارایش هست به اینسو و آنسو بکشاندش، بخشکاندش، برویاندش، بِمیرا... .با خودم میگویم: «کاش... کاش حال دلم میان اینهمه احوال حضورت محول میشد و قبل از آخر دنیا، یک بار آدم میشدم!»صدایی در دلم میگوید: «آدم هم بشوی، کوچکی و کودک! قدت به آسمان بالان...
سند
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
خدا، صدایم را میشنوی؟! نمیدانم میان اینهمه آفریدهات، مخاطب آن «احسنالخالقین»ِ نخستین روزها را یادت هست یا نه! منم؛ فرزند آدم و حوایی که از بهشتت راندیشان به زمین.من زادۀ همین زمینم؛ اهل همین خاک!
گل مرداب
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 17:40
تا ابد، برای تمام گلهای مرداب و حسرت خواهم خورد؛ اما صد افسوس و حسرت که حسرت من نه تقدیر گل مرداب و نه هیچچیز دیگر را عوض نخواهد کرد! در همین لحظه, در گلخانههای خیابانهای بالاتر، هزاران گل سرخِ تاز
من شاهدم!
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 4:57
گاهی فکر میکنم خدا هم چشمش به ظاهر است و واعظان بیهوده میخوانند «الاعمال بالنیات». باورم نمیشود که حتی او هم اینهمه وحشت را ندیده و نمیبیند پشت دامان پرستارۀ شب. بیرحمانه و بیاعتنا به سپیدی روح خورشید، از میان آیههای وسواس سورۀ ناس اهل زمین، شب نوپا را از درون گاهوارۀ آرام خاکِ نمزده بیدار کرده، تا ...
سیاهیلشکر
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 4:57
آرام گرفته بودم از نقش خیالی شیرین که در میان جانم پنهان بود و پیدا. آن شب، به هوای نورباران دل پرغم سپهر، مهر ستاره را در قلب شب نشاندم و خود به تماشا نشستم از دور... . و صد حیف که نمیدانستم؛ نمیدانستم که زمین چرکینِ زیر پای آسمان، استاد خوبیست برای درسهای بد! امتحان تمام شد و امروز، من نه برای ستا...
سپید
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 4:57
حضرت عشق، دیشب صدای پایت را بر بام خیالم شنیدم. آمده بودی آرزوهایم را بخوانی؟! نگو که تو نبودی؛ رد پایت تمام خیابانها را سپید کرده است.
قربان
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 11:33
اگر خلیل شدی و خالصانه تمام وجودت را هم به قربانگاه بردی، بازهم در اتنظار اعجاز نباش. تیغت را تیز کن و همهچیز را یکجا سر ببُر در پای او. وجود تو کجا و مِهر او کجا؟! نه هیچ داری که لایق نگاهش شوی و نه هیچ که لایق وحی! تو دولت نمییابی. نذرت فقط قبولِ ندای دلت.
صدای آرامش
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:58
صدایت را میشنوم. انگار تمام ذهنم را خواندهای و خط به خطِ سؤالهایم را از بر کردهای. صدایت را میشنوم که پاسخم را میدهی با زبان آب که «بگذر از پستیها و فرود آی از بلندیها تا در آغوش عاشقانهام آرام شوی»؛ با زبان باد که «پاره کن بند را و پر باز کن از قید حیاتی که تکتک آجرهای بودش به یکآن نبود میشود»؛ با ...
دوستت دارم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
دوستت دارم نقطه نمیگذارم؛ چون تمام نمیشود.
در آغوش خدا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ساعت 20:48 — شهربانوسادات — گاهی دلم میخواهد بروم آن بالا و خدا را بغل کنم. آنقدر محکم که دیگر یادم برود دنیایی هم بوده و من از آنور ابرهای آن آمدهام. میخواهم از آن بالا تمام آدمهای ناب زندگیام را بشمارم و در جواب هرکدامشان، بوسهای بهاندازۀ یکشکوفه بکارم روی صورت ابری خدا...
قرار
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ ساعت 1:5 — شهربانوسادات — قبول نیست، خدا! وقت هبوط، باید کمی بیشتر مهلت میدادی تا چمدانم را خوب وارسی کنم. من حواسم نبود و نیمی از دلم جا ماند آن بالا. حالا این پایین، روی زمین، این دلِ بیقرار و نیمه دارد خودش را به هر دری میزند تا جاماندهاش را روی خاک پیدا کند؛ اما... ...
او
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
باور کن یک «او» کم است برای دنیا. گاهی میخواهم خودخواه باشم و بگویم او فقط برای من باشد و بس؛ اما دلم نمیآید! باور کن دنیا هزارانهزار «او» را نیاز دارد تا از هم نپاشد؛ تا ایمانش به خوببودن را حفظ کند؛ تا هوای مهر را کم نیاورد و عمیق نفس بکشد. به کدام قانون؟ به کدام محکمه؟ به کدام قاضی بگویم که او را...
پاک
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
کمکم دارد به سایتها و وبلاگها هم حسودیام میشود. فقط با چند خط، شبها در خلوتِ خیلیها جا دارند؛ اما من با هزار صفحۀ خوانده و نخوانده، لایق نگاهت نیستم که مرا ورق بزند. باید پاک شوم و دستی مرا بنویسد از نو.