
گاهی فکر میکنم خدا هم چشمش به ظاهر است و واعظان بیهوده میخوانند «الاعمال بالنیات». باورم نمیشود که حتی او هم اینهمه وحشت را ندیده و نمیبیند پشت دامان پرستارۀ شب. بیرحمانه و بیاعتنا به سپیدی روح خورشید، از میان آیههای وسواس سورۀ ناس اهل زمین، شب نوپا را از درون گاهوارۀ آرام خاکِ نمزده بیدار کرده، تا آن بالا کشانده و نِشاندهاش بر تخت پادشاهانۀ پر از وحشت تاریکیها. حالا آن کودک مهروی دیروزی، غرق دریای غرور میشود وقتی فرزندان آدم میگویند «شب بر جهان حکمفرما شد.»
خالق سپیدی و سیاهی دنیا، من شاهدم! من از پشت گلهای رنگی پردۀ اتاقم دیدم که روح لرزان این شب چندهزار روشنی را با هراس کُشت تا برسد به آن بالا. من دیدم که خودت دستش را به گناه تیرگی آلودی! نگو که تو آنجا نبودی و ندیدی! تو همهجا هستی: پشت پردۀ تمام اتاقها، روی پیراهن مخمل شب، در ذرههای هوای لابهلای گیسوان بربادرفتۀ حوا، حتی ... .
گاهی برایم از نیتهایت بگو. بگذار دوباره شاهد نورت باشم و تو را پیدا کنم از میان اینهمه تاریکی.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار