بعضی از دوشنبهها یادم میره به کاکتوس پشت پنجره آب بدم. یکیدو روز بعد از دوشنبه، موقعی که پای لپتاپ نشستم، یهو یادم میاد که نوبت آبش گذشته و تشنهس؛ اما به خودم میگم «دیگه باشه واسه دوشنبۀ بعدی.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
تو دوری و من راه را، راست را، گم کردهام. یقین دارم که بیدارم و این مسیر را، این گذرگاه را، پیش از این نیز بارها پیمودهام. یک دنیا سردرگمم! نمیدانم چرا در شهر من، تمام کوچهها و میدانها یا به نام شاعراناند یا پیامبران یا شهیدان!
شاعر... پیامبر.... شهید!
چندیست هرچه میگویم و مینویسم، دیگران شعر میخوانندش!
اشهد ان لا اله الا عشق!
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
میروم. دست ستاره را در دست شب میگذارم و بیصداتر از سکوت این آسمان تاریک میروم. این راه من نیست! من از تبار این پولک چشمکزن و این مخمل لطیف سیاه نیستم. میروم دنیای دیگری پیدا کنم؛ دنیایی که مرا
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
تا ابد، برای تمام گلهای مرداب و حسرت خواهم خورد؛ اما صد افسوس و حسرت که حسرت من نه تقدیر گل مرداب و نه هیچچیز دیگر را عوض نخواهد کرد! در همین لحظه, در گلخانههای خیابانهای بالاتر، هزاران گل سرخِ تاز
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
گاهی فکر میکنم خدا هم چشمش به ظاهر است و واعظان بیهوده میخوانند «الاعمال بالنیات». باورم نمیشود که حتی او هم اینهمه وحشت را ندیده و نمیبیند پشت دامان پرستارۀ شب. بیرحمانه و بیاعتنا به سپیدی روح خورشید، از میان آیههای وسواس سورۀ ناس اهل زمین، شب نوپا را از درون گاهوارۀ آرام خاکِ نمزده بیدار کرده، تا آن بالا کشانده و نِشاندهاش بر تخت پادشاهانۀ پر از وحشت تاریکیها. حالا آن کودک مهروی دیروزی، غرق دریای غرور میشود وقتی فرزندان آدم میگویند «شب بر جهان حکمفرما شد.»خالق سپیدی و سیاهی دنیا، من شاهدم! من از پشت گلهای رنگی پردۀ اتاقم دیدم که روح لرزان این شب چندهزار روشنی را با هراس کُشت تا برسد به آن بالا. من دیدم که خودت دستش را به گناه تیرگی آلودی! نگو که تو آنجا نبودی و ندیدی! تو همهجا هستی: پشت پردۀ تمام اتاقها، روی پیراهن مخمل شب، در ذرههای هوای لابهلای گیسوان بربادرفتۀ حوا، حتی ... .گاهی برایم از نیتهایت بگو. بگذار دوباره شاهد نورت باشم و تو را پیدا کنم از میان اینهمه تاریکی.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
حضرت عشق، دیشب صدای پایت را بر بام خیالم شنیدم. آمده بودی آرزوهایم را بخوانی؟! نگو که تو نبودی؛ رد پایت تمام خیابانها را سپید کرده است.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار


اگر خلیل شدی و خالصانه تمام وجودت را هم به قربانگاه بردی، بازهم در اتنظار اعجاز نباش. تیغت را تیز کن و همهچیز را یکجا سر ببُر در پای او. وجود تو کجا و مِهر او کجا؟! نه هیچ داری که لایق نگاهش شوی و نه هیچ که لایق وحی! تو دولت نمییابی. نذرت فقط قبولِ ندای دلت.
برچسب: قربان,
نویسنده: ساناز رستگار
صدایت را میشنوم. انگار تمام ذهنم را خواندهای و خط به خطِ سؤالهایم را از بر کردهای. صدایت را میشنوم که پاسخم را میدهی با زبان آب که «بگذر از پستیها و فرود آی از بلندیها تا در آغوش عاشقانهام آرام شوی»؛
با زبان باد که «پاره کن بند را و پر باز کن از قید حیاتی که تکتک آجرهای بودش به یکآن نبود میشود»؛
با زبان خاک که «سر بر بالینم بنه تا بوی نم ابدیت را در مشامت جاری کنم»؛
با زبان آتش که «د