
صدایت را میشنوم. انگار تمام ذهنم را خواندهای و خط به خطِ سؤالهایم را از بر کردهای. صدایت را میشنوم که پاسخم را میدهی با زبان آب که «بگذر از پستیها و فرود آی از بلندیها تا در آغوش عاشقانهام آرام شوی»؛
با زبان باد که «پاره کن بند را و پر باز کن از قید حیاتی که تکتک آجرهای بودش به یکآن نبود میشود»؛
با زبان خاک که «سر بر بالینم بنه تا بوی نم ابدیت را در مشامت جاری کنم»؛
با زبان آتش که «دلی که پشتش گرم شد به نور مهر، حرف هیچ برفی دلسردش نمیکند.»
صدایت آشناست؛ آنقدر آشنا که همهجا در گوشم آرامش را پژواک میکند. صدایت را میشنوم. کاش گوشم شنوا باشد.