تار
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:53
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 0:27 — شهربانوسادات — تن سالخوردۀ دنیا دارد درد میکشد از هجوم موذیانۀ سرطان نخواستنیها! کاش اهل زمین میفهمیدند باید کاری بکنند. کاش میفهمیدند که این دنیای پیرِ مکتبنرفته نیازمند استاد است و باید مثل کودکان نوپا مشق خوبی بنویسد تا بیشازاین درد نکشد و بیشازاین حال نز...
آلوده
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
حوالی دلم هوا بارانیست و او هرگز نخواهد دید. چشمانم درد میکند از نفس سمی بارانهای این شهر شلوغ هزاررنگ. روح کودکیهایم هوای آغوش آسمان را کرده و هوای مردی که کوه بود و مُرد. بیاو هم من آلودهام، هم هوای شهر، هم دنیا و... ! بیاو لبهای حیات تشنهام ترک برداشته در خیال جرعهای از بهشت.
تصویر
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
فرقی نمیکند که چشمهایم باز باشند یا بسته... که زیر سقف آهن و آجر و کچ باشم یا زیر نگاه پرستارۀ شب... در حضورش یا... .هرجا باشم، تصویرش سنجاق شده به برگبرگ اندیشهام.
اشک مصنوعی
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
دلم هوای باران کرده باز؛ اما... اما... وقتی محبوبم هم به دنیای کوچک من خوشبین نیست، این چشمانِ پرُ از شررِ کودکیها تهی میشوند از اشک. طبیبی اشک مصنوعی تجویز کرده برایم. دیگر اعتباری به این دنیای تار و جعلی نیست!
دل عاقل
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 23:22 — شهربانوسادات — در سکوت این اتاق کوچک و تنها، چشم دوختهام به هیچ که صدایی میشنوم. صدای رنگیِ ستاره است. میدانم که دلتنگ است و باز میخواهد انکار کند. میگویم از دلتنگی نگو با دل دیوانهای که عادت کرده به جاماندن! میگوید: «دل اگر عقل داشت که دل نبود». ب
رفت
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 13:9 — شهربانوسادات — آدم به زمین آمد این حادثه رؤیا نیست این فرصت بیتکرار عشق است معما نیست تا خواب حقیقت را صدگونه روایت کرد هر قول سکوتش را تعبیر نهایت کرد ما سادهترین تفسیر از پیچوخم عشقیم با لذت حیرانی همراه غم عشقیم آنان که در آیی
دل گنجشک
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:47 — شهربانوسادات — با تواَم، فلانی! صدایم را میشنوی یا بازهم...؟! اینبار که خواستی پنجره را باز کنی، کمی آرامتر نزدیک شو. تو حواست نیست! تند که میروی، دل گنجشکهای پشت شیشه میلرزد و دل کوچک اگر بلرزد، فقط آرامشی به وسعت ابد آرامَش میکند. چندیست پشت
سرگرم
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 23:57 — شهربانوسادات — یک روز من هم آدم میشوم و مثل همۀ آدمها سرم آنقدر گرم میشود که یادم میرود باید در گوشهای از این دنیا دستکم یک دل از اینهمه دل را گرم کنم. دیر نیست. دنیا همیشه دو روز است.
دل شهید
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
نمیدانم این واژۀ «دلتنگی» چیست که حتی فکرش هم پردۀ چشمانم را نمناک میکند. اینها که مدام میگویند «دلتنگم» خودشان میدانند که چه بار غمی مینشانند بر شانههای دل؟من هی دلم... میشود و هی سر میجنبانم به چپ و راست که منکر شوم این دل..یام را. اما فقط خدا میداند و دلم، که به چشم خویش دیدهام و با
معصیت
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
چشمهای بستۀ قایمباشکبازیهای کودکانۀ من این معصیت را بر دفترم نوشتند یا قلم تقدیر؟ نمیدانم... نمیدانم. هرچه هست، عذاب دارد و به توبه تطهیر نمیشود... هرچه هست، سیبش گلویم را یاد تلخی حوّا میاندازد... هرچه هست، هرقدر اعوذ بالله من شرّ هجر میخوانم، دامان دلم پاک نمیشود از اشک. هرچه هست و بود، این روزها ...
شاید...
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 22:51
میگویند هلال ماه رؤیت شد، اما من دلم هوای قرص کامل ماه را کرده؛ همان که اگر بیاید و رد پای حضورش بنشیند بر دلها، گرم میشوند از نور مهر... همان که دست پدرانهاش انگشتان کوچک و سیاه فرزاندان آدم را میگیرد و گردوغبار این زمین را میتکاند از روحشان... همان که... . یادم باشد این جمعه تمام داراییام را، دل ک...
اشک آدمبرفی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 22:21
تو میدونی خیلی رو چطوری باید نوشت؟!... نمیخواد چیزی بگی؛ یه دیقه وایستا! انگار صدای یکی داره توی گوشم میپیچه: « بخش کن. دو بخشه: خِی... لی. ... حالا صداکشی کن: خ... ِ...ی...ل...ی» دلم میخواد اون صدا از ذهنم بیاد بیرون و بشینه روبهروم تا توی چشماش زل بزنم و بگم: «اینایی که میگی اصلاً خیلی نیست! آخه س...
بیمهری
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 11:51
میگن مِهر تموم شده! چرا هیچکس یادش نمیاد که آخر مهر اون وقتی بود که تو از زمین رفتی، نه ماه مهر از تقویم؟! اصلاً کی میتونه بفهمه که قبل رفتن تو، حتی پاییز هم یهرنگ بود؟!
ناخدا
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 11:51
من فقط همین یک خدا را دارم؛ اما چشم که میگردانم، انگار خیلیها بندهاش هستند. او همه را میبیند؛ همه را به یک چشم؛ بی حسابِ ثواب و گناه ناکرده و کرده! این خالق حتی اگر صمد نبود، بازهم من آنی نبودم که در توانش باشد برآوَرد نیازِ همچون او خدایی را. او وجودش بیاندازه بزرگ است و من بینهایت کوچک. راستی، این...
سکوت
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:46
داستان سکوت، داستان حرفهای پنهانیست؛ حرفهایی که چشمها میگویند و لبها خیره میمانند.
غدیر
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:46
وقتی آنجا بلوط، اندام روح تو را تنگ در آغوش میکشد و رنگ و نور در هم میرقصند میان بال پروانه، یاد تو اینجا آرام گوشۀ خاطرم نشسته است. خورشید دارد مشتمشت شاباش غروب میپاشد به قلب ستارهها و من که میگویند از سلالۀ نورم، دارم سعی میکنم طعم شیرینی از نسل خویش حس کنم؛ اما شکستههای دلم... . دستم به طلایی گن...
فروشنده
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:46
دوباره انقلاب را به چشم خویش میبینم در چشمان دوست. از قضای آسمان، کودکانههایم هبوط کرده بر دل زمینی پُردرد. پنهان میکنم حرفهای نگاهم را پشت نقابی بیروح و هیچکس نمیداند که من نیز سالها فروشنده بودهام؛ کاسبِ نابلدی که لحظهلحظۀ نفسهای فکرش را حراج میکرد میان اهل دنیا تا قرصی نان شادی بخرد از برق چشمان ...
شمع
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:46
چقدر تاریک است! آنقدر که آدمها دارند یکییکی خودشان را به خواب میزنند. کاش کسی پیدا میشد و دلش ذرهای برای اشکهای شمع بیهودهروشنم میلرزید. لحظههای عمری دراز اینگونه هرز فرو میافتد از بلندای نگاه شمع. یک نفر بیاید این شمع را از مستی بیدار کند و به او بفهماند اینجا مردم نیازی به نور ندارند؛ همه کورند.
پاییز نیمهجان
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:46
هِی پاییز! خودت را ببیخودی خسته نکن برای زمین. هرقدر هم رنگهای زیبای جانت را بپاشی به دامن خاک، به مذاق آدمهای امروزه خوش نمیآیی. پیش از تو، من سالها برگهای نفسم را به پای عابران به آغوش باد سپردهام. اینجا نگاه کسی عطش رنگ برگها را ندارد. همه دنبال میوهاند که با ولع گازش بزنند و دلسیر شوند. چشمها تش...