
حوالی دلم هوا بارانیست و او هرگز نخواهد دید. چشمانم درد میکند از نفس سمی بارانهای این شهر شلوغ هزاررنگ. روح کودکیهایم هوای آغوش آسمان را کرده و هوای مردی که کوه بود و مُرد. بیاو هم من آلودهام، هم هوای شهر، هم دنیا و... ! بیاو لبهای حیات تشنهام ترک برداشته در خیال جرعهای از بهشت.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار