خرید بک لینک

.jpg

در سکوت این اتاق کوچک و تنها، چشم دوختهام به هیچ که صدایی میشنوم. صدای رنگیِ ستاره است. میدانم که دلتنگ است و باز میخواهد انکار کند. میگویم از دلتنگی نگو با دل دیوانهای که عادت کرده به جاماندن! میگوید: «دل اگر عقل داشت که دل نبود». بیاختیار خندهام میگیرد و چقدر این روزها طعم خندههایم شبیه داروهای دوران بچگیام شده است. انگار این جملۀ ستاره، دریایی نمک میخروشاند بر زخمی که در سینه دارم. دلم میخواهد هوار بکشم... دادوقال کنم... فریاد بزنم... میخواهم بگویم: « چقدر نگاهت آشناست برایم: به زلالی ستارههای خانۀ کودکیام... مثل آیینۀ صیقلخوردۀ نو... شبیه شفافیت بلور و به معصومانگی گذشتههای دور» به خدای دلها قسم که من دیدم که میشود... دیدم دلی.... نه... دلهایی را که عقل داشتند و دارند... صدای چرتکهها و دودوتایشان هنوز پردۀ گوشم را میلرزاند و چقدر هم خوشبختاند در این دنیا و حسابشان پر است از عشق و خوشبختی. دلم لک زده برای مزۀ آبنبات یکتومنی که یک لیس من و... .

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 22:51

صفحه بندی