
چشمهای بستۀ قایمباشکبازیهای کودکانۀ من این معصیت را بر دفترم نوشتند یا قلم تقدیر؟ نمیدانم... نمیدانم. هرچه هست، عذاب دارد و به توبه تطهیر نمیشود... هرچه هست، سیبش گلویم را یاد تلخی حوّا میاندازد... هرچه هست، هرقدر اعوذ بالله من شرّ هجر میخوانم، دامان دلم پاک نمیشود از اشک. هرچه هست و بود، این روزها مدام سورهای شده بر زبانم که تمام آیاتش جای خالی توست.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار