
یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ساعت 20:48 — شهربانوسادات — گاهی دلم میخواهد بروم آن بالا و خدا را بغل کنم. آنقدر محکم که دیگر یادم برود دنیایی هم بوده و من از آنور ابرهای آن آمدهام. میخواهم از آن بالا تمام آدمهای ناب زندگیام را بشمارم و در جواب هرکدامشان، بوسهای بهاندازۀ یکشکوفهبکارم روی صورت ابری خدا. میخواهم بداند که خوب میدانم فقط او میتوانسته، بی طمع سایه و بار، اینهمه سدرةالمنتهی را نازل کند و بکارد در زمین حیات خاکیام. دلم لک زده برای یک احساس زمینی با خدای آسمان؛ برای حسی شبیه یک دیدار رودررو و بیپرده در باران... که من باشم، او باشد و بوی نم کاهگل خانۀ مادربرزگ. ...
ادامه مطلب
من فقط همین یک خدا را دارم؛ اما چشم که میگردانم، انگار خیلیها بندهاش هستند. او همه را میبیند؛ همه را به یک چشم؛ بی حسابِ ثواب و گناه ناکرده و کرده! این خالق حتی اگر صمد نبود، بازهم من آنی نبودم که در توانش باشد برآوَرد نیازِ همچون او خدایی را. او وجودش بیاندازه بزرگ است و من بینهایت کوچک. راستی، این روزها تو در کوچۀ ما آدمی را ندیدهای که شبیه خدا باشد؟! همین دیروز در من بود و امروز، میان اینهمه بنده گمش کردم انگار! چقدر هراسناک است کافر شدن! چقدر ناخدا بودن دل میخواهد!...
ادامه مطلب